رویای مادر

به نام خدا

مادرم طی تماس تلفنی گفت: دیشب خواب دیدم تو و حسین و بنیامین در حسینیه دربریگ در میان جمعیت بودید. مردی سفیدپوش به حسین گفت: تو گوسفند کشته ای و گوشتش را به مردم داده ای" بعد با اشاره به  بنیامین و تو گفت : شما هنوز گوسفند نکشته اید و گوشتش را به مردم نداده اید" مادرم گفت: این خواب را چند دقیقه قبل برای بنیامین نیز تعریف کردم

به مادرم گفتم : باشد در فرصتی مناسب این کار را خواهم کرد.

دقایقی بعد دوباره تلفن به صدا درآمد. این بار بنیامین بود. او گفت: به حسینیه رفتم و از شام دادن سوال کردم. گفتند برای فردا شب قصد داریم شام بدهیم ولی گوشت نداریم. من یک گوسفند را تقبل کرده ام ولی گفته اند که کم است"

گفتم :گوسفند بعدی را هم من تقبل می کنم.

/ 6 نظر / 3 بازدید
آخرين عشق

سلام دوست عزيزم اگه دنبال تصاوير زيبا سازي فانتزي براي وبلاگت ميگردي حتما يه سر بهم بزن قول ميدم پشيمون نشي http://end-lover.persianblog.ir در ضمن رنك وبلاگمم 2 هستش اگه با تبادل لينك موافقي اول بگو با چه اسمي لينكت كنم وبعدشم اگه قابل دونستيد با اسم ►▓◄آخرين عشق►▓◄ لينكم كنيد [گل]

سارا

سلام وبلاگ جالبی دارید. موفق باشید.[گل] راستی نظرتون قبول.

ویروس

گوته: پروردگارا، در این جهان هر اندازه هنر، جاودان و پایدار است، عمر ما کوتاه و فانی است.

دوست

خداوند به شما جزای خیر دهد

فامیل

[لبخند] آجرک الله[خداحافظ]