فوّاره

به نام خدا

         جعفر برمکی (پسر یحیی برمکی) از وزرای محبوب و صاحب قدرت هارون الرشید خلیفه ی عباسی بود که بسیار مورد توجه و لطف و عنایت خلیفه بود. بعد از مدتی میانه ی خلیفه و وزیر به هم خورد و خلیفه دستور قتل او و خاندانش را داد.تسلط پر دامنه ی برمکیان بر دستگاه خلافت عباسی و زوال قدرت و سقوط  ناگهانی وغم‌انگیز آنها  حکایتیست خواندنی و عبرت آموز برای همه ی کسانی که  مسند نشینی خود را جاودانه می دانند و از حوادث روزگار عبرت نمی گیرند ....

       مدّت  زمانی قبل از سقوط  برمکیان ، روزی هارون خلیفه، هوس کرد بدون  محافظ و تشریفات خلافت ،با جعفر برمکی (وزیر خود ) روزی را به تفریح بگذرانند . به باغ یکی از دوستان یحیی که پیر مردی بود رفتند  و به گشت و گذار و میوه چیدن پرداختند. هارون ضمن اینکه میوه ها را انتخاب میکرد چشمش به گلابی درشتی افتاد که بر شاخه ای  بلند قرارداشت . به دلیل نامعلوم شاید به این سبب که جثّه ی  خلیفه بزرگتر بود دستانش را قفل کرد و به جعفر گفت بالا رو و میوه را بچین!

      جعفر برمکی یک پای در دستان قفل شده ی هارون و پای دیگر بر روی شانه اش گذاشت ، بالا رفته گلابی را چید و  پایین آمد. درحالیکه باغبان پیر آنها را تماشا میکرد. هنگام عصر و خداحافظی با باغبان، ضمن اینکه انعامی به وی پرداخت شد هارون به او گفت سادگی و مهمان نوازی تو باعث خوشنودی ما شد اگر از من و جعفر در خواستی داشته باشی خواسته ات برآورده خواهد شد .

       پیر مرد به داخل اطاق رفته وسائل نوشتن آن زمان را با خود آورده به جعفر گفت  می خواهم بنویسی تو و مهمانت امروز اتّفاقی اینجا آمدید و هیچ دوستی و نسبتی با من نداری و خلیفه هم آن را مهر کند. خلیفه و جعفر هر دو شگفت زده شدند .  هارون  گفت :همه سعی میکنند خود را منسوب و آشنای جعفر وزیر من معرّفی کنند و تو از ما چنین سندی میخواهی ؟ باغبان گفت شما خواستید من از شما چیزی بخواهم و خواستم حالا به قول خود عمل کنید . جعفر برمکی نا چار چنین نوشته ای را امضاء کرده بدست پیرمرد داد و او ازخلیفه خواست بامهر خود که روی نگین انگشترش بود آنرا ممهور و تأیید کند و سپس آنها از پیر مرد باغبان خداحافظی کرده رفتند .

      مدتی  گذشت. واژگون شدن بخت جعفر برمکی آغاز شد و آنگونه که در تاریخ آمده ، خلیفه حتّی به دوستان دور و نزدیک ،منسوبان و معاشرانش هم رحم نکرد . پیرمرد باغبان  نیز به جرم دوستی و معاشرت با جعفر دستگیر شد  .اما  نامه ممهور شده به مهر خلیفه را نشان داد و گفت من با جعفر برمکی هیچ نسبتی ندارم و خلیفه دستور آزادی او را صادر کرد .

      خلیفه  از پیرمرد پرسید :من پیوسته به این اندیشیده ام ؛آن روز که به  باغت آمدیم چرا چنین نوشته ای را از ما می خواستی؟ آیا حمکتش این بود؟  باغبان پیر گفت: آری خلیفه. آنگاه که جعفر برای چیدن گلابی بر شانه های تو ایستاد من دانستم که او را بالاتر ازاین مقام ومرتبه ای نیست و  زوال برمکیان نزدیک است 

/ 3 نظر / 23 بازدید
محسن بوجار

سلام روزنوشتت امید را دردل زنده می کند و آدمی را به دورانی که گذشته می برد امید است ما نیز .... یک کلیک .... از سنبک تا کلینیک

عقیقی بیدگلی

سلام خیلی سنگین بود.التماس دعا

سیدعلیرضا رئیسی گرگانی

سلام و عرض ادب دارم و احترام محضرمبارکتان جناب آقای دکترناظمی پیشاپیش فرارسیدن بهار طبیعت را ( هرچند میدانم دلخوش نیستید ولی چون ما همواره با امید زندگی میکنیم) به شما و خانواده مکرمتان تبریک و تهنیت عرض مینمایم و امید وارم سال آتی سالی خوب و پربرکت و بدور از هر تلخی و ...... آرزو میکنم . همواره سالم و مستدام باشید ارادتمند رئیسی گرگانی