ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

 

باسمه تعالی

پزشک کاروان(7)

امروز دوشنبه 3 مرداد ماه است و من هنوز در ساسکو هستم .

 روز جمعه در مسجد میقات(شجره) چند عکس از دوستان گرفتم و قرار شد به ایمیل آنها بفرستم. با محموله داروها به ساسکوی مقابل رسیدم و سپس همراه آقای ربیعی به محل اقامت رفتم.

 کار مفیدم در روز شنبه خواندن سه جزء قرآن بود.

روز یکشنبه یک جزء قرآن خواندم  غروب یک گروه از زوار از شهر ..... آمده بودند که تا حالا گروهی به این بی نظمی ندیده بودم . در رستوران نظم را رعایت نکردند و مرتب ننشستند و این باعث شد که 10 تن از زوار که ندانسته در ماشین مانده بودند از قلم بیفتند و شام نخورند. رابط ایرانی هم عجله داشت که با یک اتوبوس خود را به مدینه برساند.کلیدها و سند ماشین هیوندا و سویچ را به من سپرد و رفت. من به محل استراحت آنها رفتم . واحد 2 خوابه با امکانات خوب و مجهز که یک اتاق خالی مانده بود . از آنجا که تلویزیون اتاق ما مشکل پیدا کرده بود و مشکل تاسیساتی دیگری هم رخ داده بود تصمیم گرفتم به اتاق خالی خانه رابط بیایم. قرار بود رابط جدید (آقای بحرینی) ساعت 10 با اتوبوسهای مدینه به ساسکوی مقابل بیاید . من هم پیاده آنجا رفتم ، وقتی رسیدم اتوبوسهای حامل ایرانی ها رسیده بودند، جلو رفتم و به یکی از زوار گفتم: اهلاً و سهلاً ، اناالطبیب الایرانی، لامریض ؟او هم از خدا خواسته گفت: چرا یک مریض داریم. وقتی مرا نزد او برد مردم دورش جمع شده بودند و او حالش خوب نبود ، تاکیکارد بود و بیقرار، با دردهای پراکنده بدنی و علائم هیستریک ؛ اضطراب داشت. همراهش قرص ایندرال و آلپرازولام و کپسول فلوکستین هم داشت. یک قرص ایندرال و آلپرازولام را با توصیه من مصرف کرد و من برای سر زدن به بقیه اتوبوس ها از آنها جدا شدم.

به مطعم که رسیدم یک مسافر با لباس ایرانی دیدم ، حدس زدم رابط جدید باشد. مدیر مدرسه از شهر کرمان که خیلی با معرفت و دوست داشتنی بود. از آنجا که آزاده بود ، انتخاب شده بود. وقتی به محل اقامت رسیدیم من موضوع انتقال اتاق خود را به او گفتم و او هم قبول کرد به این ترتیب آمد و رفت کاروانها را هم متوجه می شدم و از تنهایی هم رنج نمی بردم.

امروز ساعت 4 بامداد یک کاروان دانش آموزی آمده بود که حال چند دانش آموز مساعد نبود.ساعت حدود 10 بود که به دکتر شیرخانی تماس گرفتم و موضوع جانشین را مطرح کردم ، پیشنهاد کرد که دو روز دیگر بمانم و در عوض دو روز پنجشنبه و جمعه را off باشم و لذا من پذیرفتم.سفارش اقلام دارویی مورد نیاز را هم دادم . ظهر همراه آقای بحرینی به سلّوم رفتیم ، البته با صلوات ، چون هنوز جواز رانندگی او در عربستان نیامده بود . گوشی موبایل رابط آنجا به شماره تلفن معاون بعثه دایورت شده بود و ما رفتیم تا برایش درست کنیم. عصر دو کاروان آمده بودند وقتی برای معاینه بیمار بیرون رفتم یکی از کارمندان زن شبکه را دیدم ، هر دو تعجب کردیم. یکی از کاروانها از شهر کاشان بود. آمآمدآ

عصر 2 کاروان دانش آموزی (دختر)از استانهای کرمان و بوشهر آمده بودند. موقع حرکت ششمین و آخرین اتوبوس، متوجه شدند که 2 تن از دانش آموزان نیستند. ای دل غافل! خیلی دنبالشان گشتند، به خیلی جاها تماس گرفتند ولی فایده ای نداشت. شب که اتوبوسهای اولی به مدینه رسیده بودند تماس گرفتند که 2 تا دانش آموزان با اتوبوس ما آمده اند.

یک جوان هم موقع سوار شدن ، دچار تشنج شده بود و ابرویش پاره شده بود که پس از پانسمان ( چون نخ بخیه نداشتم) و تزریق آمپول لازم،به مدینه فرستادم تا بقیه کارها آنجا انجام شود.

شب نیز 2 دستگاه اتوبوس حامل زوار ایرانی ، خراب شده بود و مردم معطل شده بودند.

   + mohammad - ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥