ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

 

پنجه مریم ، رسته در شکاف صخره ای

این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکفی؟

قطره قطره شکوفه از سر صخره ها گرد آورده ام

از گلبرگهای سرخ دستمالی بافته ام

تا آفتاب هدیه کنم

              *************

 

پی خوشبختی همه ش صبح تا شب دویدم من

حتی یک آشنا ، یک آشنا ندیدم من

بگو آخر این سفر می رسم کجااااااااااااااا؟

تو منو تنها نذار ای خدا ! خدااااااااااااااااا !

              

        ****************

شهر من آسمون آبی داره

         روز روشن شب مهتابی داره

اگه رویای قشنگ شهر تو

         بره دست از سر ما برداره

آسمان اینجا خاکستریه

        قصه هاش قصه دیو و پریه

آدما وقتی واسه هم ندارن

        اینجا معلوم نمیشه کی به کیه

 

       **************

 

توی این شهر شلوغ ، یک آشنا کنارم نیست

حتی یک سرپناه واسه قلب بی قرارم نیست

تمی تونم باشم از غصه ها جداااااا  

تو منو تنها نذار ای خدا ! خداااااااااا!

 

   + mohammad - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳۸٤