ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

 

باسمه تعالی

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن!

ز غم های دگر جز غم خود رها کن!

خدایا بی پناهم ! ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم

دو دست دعا برآورده ام به سوی آسمانها

که تا پر کشد به بال غمت رها در کهکشانها

****************

نمی دونم چرا امروز اینجوری شده ام!!! انگار خیلی وقته که ندیدمت ! موقع خداحافظی جور دیگه بود. دلم نمی اومد اونجا را ترک کنم. با هر قدم به جلو ، یه نگاه به عقب داشتم. با نگاهت می گفتی زود برگرد. منتظرتم! نگاهمون به هم گره خورده بود. وقتی سرم به چارچوب در خورد خندیدی ولی من دردی حس نکردم. نمی دونم وقتی در را می بستم چه حالی داشتی ولی من باز از فضای باقیمانده ، تو را می جستم. کفشم را اشتباه پوشیده بودم. پس از روشن کردن ماشین ، داشتم راه را اشتباه می رفتم که یادم اومد راه از اون طرفه! در بین راه بهت زنگ زدم و تو وقتی شماره من را دیدی فکر کردی چیزی جا گذاشته ام که به این زودی زنگ زده ام. بله حق با تو بود عزیزم! من دلم را جا گذاشته بودم.

در بین راه چند بار گوشی را برداشتم و بررسی کردم که نکنه یه بار زنگ زده باشی و من متوجه نشده باشم ! می خواستم برات اس. ام . اس بفرستم ولی حیف که موبایل نداری! پس کی این خطهای جدید را تحویل میدن؟

امشب چرا اینقدر طولانیه؟ نکنه امشب شب یلداست و من خبر ندارم!

به امید دیدار

 

 

   + mohammad - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥