ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

فوّاره

به نام خدا

         جعفر برمکی (پسر یحیی برمکی) از وزرای محبوب و صاحب قدرت هارون الرشید خلیفه ی عباسی بود که بسیار مورد توجه و لطف و عنایت خلیفه بود. بعد از مدتی میانه ی خلیفه و وزیر به هم خورد و خلیفه دستور قتل او و خاندانش را داد.تسلط پر دامنه ی برمکیان بر دستگاه خلافت عباسی و زوال قدرت و سقوط  ناگهانی وغم‌انگیز آنها  حکایتیست خواندنی و عبرت آموز برای همه ی کسانی که  مسند نشینی خود را جاودانه می دانند و از حوادث روزگار عبرت نمی گیرند ....

       مدّت  زمانی قبل از سقوط  برمکیان ، روزی هارون خلیفه، هوس کرد بدون  محافظ و تشریفات خلافت ،با جعفر برمکی (وزیر خود ) روزی را به تفریح بگذرانند . به باغ یکی از دوستان یحیی که پیر مردی بود رفتند  و به گشت و گذار و میوه چیدن پرداختند. هارون ضمن اینکه میوه ها را انتخاب میکرد چشمش به گلابی درشتی افتاد که بر شاخه ای  بلند قرارداشت . به دلیل نامعلوم شاید به این سبب که جثّه ی  خلیفه بزرگتر بود دستانش را قفل کرد و به جعفر گفت بالا رو و میوه را بچین!

      جعفر برمکی یک پای در دستان قفل شده ی هارون و پای دیگر بر روی شانه اش گذاشت ، بالا رفته گلابی را چید و  پایین آمد. درحالیکه باغبان پیر آنها را تماشا میکرد. هنگام عصر و خداحافظی با باغبان، ضمن اینکه انعامی به وی پرداخت شد هارون به او گفت سادگی و مهمان نوازی تو باعث خوشنودی ما شد اگر از من و جعفر در خواستی داشته باشی خواسته ات برآورده خواهد شد .

       پیر مرد به داخل اطاق رفته وسائل نوشتن آن زمان را با خود آورده به جعفر گفت  می خواهم بنویسی تو و مهمانت امروز اتّفاقی اینجا آمدید و هیچ دوستی و نسبتی با من نداری و خلیفه هم آن را مهر کند. خلیفه و جعفر هر دو شگفت زده شدند .  هارون  گفت :همه سعی میکنند خود را منسوب و آشنای جعفر وزیر من معرّفی کنند و تو از ما چنین سندی میخواهی ؟ باغبان گفت شما خواستید من از شما چیزی بخواهم و خواستم حالا به قول خود عمل کنید . جعفر برمکی نا چار چنین نوشته ای را امضاء کرده بدست پیرمرد داد و او ازخلیفه خواست بامهر خود که روی نگین انگشترش بود آنرا ممهور و تأیید کند و سپس آنها از پیر مرد باغبان خداحافظی کرده رفتند .

      مدتی  گذشت. واژگون شدن بخت جعفر برمکی آغاز شد و آنگونه که در تاریخ آمده ، خلیفه حتّی به دوستان دور و نزدیک ،منسوبان و معاشرانش هم رحم نکرد . پیرمرد باغبان  نیز به جرم دوستی و معاشرت با جعفر دستگیر شد  .اما  نامه ممهور شده به مهر خلیفه را نشان داد و گفت من با جعفر برمکی هیچ نسبتی ندارم و خلیفه دستور آزادی او را صادر کرد .

      خلیفه  از پیرمرد پرسید :من پیوسته به این اندیشیده ام ؛آن روز که به  باغت آمدیم چرا چنین نوشته ای را از ما می خواستی؟ آیا حمکتش این بود؟  باغبان پیر گفت: آری خلیفه. آنگاه که جعفر برای چیدن گلابی بر شانه های تو ایستاد من دانستم که او را بالاتر ازاین مقام ومرتبه ای نیست و  زوال برمکیان نزدیک است 

   + mohammad - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳