ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

رویای مادر

به نام خدا

مادرم طی تماس تلفنی گفت: دیشب خواب دیدم تو و حسین و بنیامین در حسینیه دربریگ در میان جمعیت بودید. مردی سفیدپوش به حسین گفت: تو گوسفند کشته ای و گوشتش را به مردم داده ای" بعد با اشاره به  بنیامین و تو گفت : شما هنوز گوسفند نکشته اید و گوشتش را به مردم نداده اید" مادرم گفت: این خواب را چند دقیقه قبل برای بنیامین نیز تعریف کردم

به مادرم گفتم : باشد در فرصتی مناسب این کار را خواهم کرد.

دقایقی بعد دوباره تلفن به صدا درآمد. این بار بنیامین بود. او گفت: به حسینیه رفتم و از شام دادن سوال کردم. گفتند برای فردا شب قصد داریم شام بدهیم ولی گوشت نداریم. من یک گوسفند را تقبل کرده ام ولی گفته اند که کم است"

گفتم :گوسفند بعدی را هم من تقبل می کنم.

   + mohammad - ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸