ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

روزی که گذشت

به نام خدا

صبح مدتی در صف نانوایی بودم . هنگامی که نوبتم شد تلفن زنگ زد. از ستاد دانشگاه بود برای یادآوری جلسه کمیته مبارزه با آنفلوآنزای خوکی.

پس از خوردن صبحانه به تنهایی ( همسری و بچه ها خواب بودند) به اداره رفتم. برای انعقاد قرارداد کارانه با نیروهای پرستار ثبت نام شده احتیاج به فرمت قرارداد بود . قرار شد مسئول امور عمومی شبکه فرمت قرارداد را از معاونت توسعه مدیریت و منابع دانشگاه (معاونت پشتیبانی سابق) بگیرد. مدت طرح نیروی انسانی پزشک یکی از مراکز به اتمام رسیده ولی علیرغم ترخیص 5 نفر پزشک از ابتدای سال هنوز هیچ پزشکی به شبکه نفرستاده اند. قرار بود از 4 نفر پزشک عمومی طرحی معرفی شده به دانشگاه یک نفر به شبکه اعزام شود که نشد. پزشکی که قرار بود معرفی شود اصفهانی بود و حالا یادش آمده که برای رفت و آمد مشکل دارد و قصد دارد در دانشگاه شهرکرد طرح بگذراند. برای تامین پزشک پس از مکاتبات و رفت و آمدهای بسیار ، بالاخره موافقت کرده اند که یک پزشک به صورت قراردادی جذب شود و یک پزشک فرزند شهید را هم به صورت استخدام موردی به ما بدهند که هر کدام مشکلات جداگانه ای دارند. پزشک قراردادی را باید از بین پزشکان ثبت نام کرده در دفتر کارآفرینی دانشگاه انتخاب کنند و معرفی کنند که ریاست دانشگاه به مرخصی رفته است. برای استخدام فرزند شهید نیز باید پست خالی به دانشگاه اعلام کرد که متاسفانه جلسه ای که برای این کار باید تشکیل شود هر 6 ماه یکبار تشکیل می شود و حالا حالاها تشکیل نمی شود.

برای توسعه مرکز امام خمینی نیز طبق نامه معاونت توسعه دانشگاه خانه مجاور مرکز خریداری شده و مقداری از وجه آن نیز از جایی استقراض شده و حال که نوبت دانشگاه است امروز و فردا می کند . من مانده ام و طلبکار.

برای آزمایشگاه بیمارستان ، بیش از یک ماه قبل درخواست هود شده و سفارش خرید هم داده اند ولی مدتی مسئول خرید سفر زیارتی بوده ، مدتی قیف نبوده و مدتی قیر ، به هر جهت هنوز تهیه نشده و امروز مسئول آزمایشگاه تهدید کرد که اگر تا آخر هفته تهیه نشود آزمایشات میکربی را  انجام نخواهد داد.

امروز از بیمارستان شهید رجایی و  روند عملیات نصب آسانسور بازدید کردم . متاسفانه نصب آن نیز به علت وصول نشدن مبلغ در موعد مقرر تحویل نشده است. قصد داشتم هر چه سریعتر بخش جدید را راه اندازی کنم چون می دانم که کار امروز را نباید به فردا سپرد.

پس از انعقاد قرارداد با شهرداری برای تهیه سند ، شهرداری اسامی مالکین را از اداره ثبت اسناد استعلام کرده است. می  خواستم از روند کار باخبر شوم ولی آقای ادیب تلفن را جواب نداد.

به منظور تامین هزینه های مورد نیاز برای مبارزه با آنفلوآنزای خوکی در جهت ایجاد اتاق ایزوله تنفسی ، ایجاد آی سی یو با ظرفیت 4 تخت ،‌ خرید فیلتر هپا ، تامین داروهای مورد نیاز با ریاست دانشگاه و معاونت غذا و دارو مکاتبه شد.

عصر در اورژانس 115 و بیمارستان شهید رجایی شیفت بودم . قبل از ساعت 2 به خانه آمدم، پس از صرف عجولانه ناهار به پایگاه فوریت های پزشکی رفتم . شیفت صبح  شلوغ و پرکار بوده است. پس از جویا شدن از اوضاع و احوال مراکز درمانی تابعه به استراحت پرداختم .

عصر  با صدای پرستار که تصادف شده خود را پای بی سیم رساندم و آنها را سریع اعزام کردم. تصادف جنب پایگاه بود  و بچه ها فوری آنجا بودند. یکی از مصدومین معتاد بوده که فرزندان چاقوکشی دارد. او را به بیمارستان منتقل نمودند. نماز ظهر و عصر را آنجا خواندم.

مزاحم تلفنی هم که زیاد دارد. کودکان از باجه های تلفن عمومی مرتب زنگ می زنند . دختر بچه ای ٧-٨ ساله زنگ زد و گفت: با من دوست می شی؟ تعجب

پس از آن ماموریتی پیش نیامد و برای پرکردن اوقات فراغت با آقای ........... شطرنج بازی کردیم. تلویزیون هم بازی چلسی و منچتسر یونایتد را به صورت زنده پخش می کرد دقایقی از آن را دیدم. صد رحمت به داوران وطنی!. پزشک بعدی آقای دکتر........... بود که سابقه دیرآمدن داشت . ساعت 19:35 به موبایلش تماس گرفتم که یادآوری کنم شیفت ا ست و اگر ماشینش پنچر است زودتر تعویض کند ( ببخشید ‌آقای دکتر) ولی روی پیامگیر بود . ساعت 20:10 که باز تماس گرفتم گفت به پزشک دیگری سپرده است و او خواهد آمد. همسری هم برای زیارت قبر مادربزرگ تازه مرحومش به قبرستان رفته بود و منتظر بود پس از شیفت او را به منزل برگردانم.

پس از برگرداندن خانم ، به دفتر رفتم. آقای ....... گزارش روزانه را ارائه کرد. از مراحل تاسیس موسسه و موانع آن ، از مراجعین امروز ،‌ از اخراج افاغنه از اردستان و هجوم  اوردن آنها به شهرما  و .....

در بین سخنانش صحبت از کارآفرینی شد . به او پیشنهاد دادم که اگر دوست دارد برای خود شغلی فراهم کند حاضرم به او کمک کنم. او از سختی های معیشتی اوایل شروع کار می ترسید که به او قول همکاری و مساعدت دادم تا کارفرمای خودش باشد.

ساعت حدود 22:15 به منزل رفتم . شبکه استانی سریال شب های برره را پخش می کرد. پس از تماشای تلویزیون و خواندن نماز مغرب و عشا ، مدتی با همسر و بچه ها بازی دسته جمعی کردیم . ساعت حدود 24:00 بود که یکی از بچه ها به خواب رفت ولی دیگری همچنان بیدار بود و برّ و برّ ما را نگاه می کرد..............

 

   + mohammad - ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸