ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

نماز

باسمه تعالی

خاطره (نماز )

در آبان سال 1376 ، تازه طرحم را در استان زنجان ،شهرستان زنجان، دهستان ماهنشان (که به علت دوری و سختی راه تازه شهرستان شده بود) ،روستای سهند علیا، شروع کرده بودم. رفت و آمد خیلی مشکل بود. برای رفتن از زنجان به آن روستا یک مینی بوس عهد بوق سر ظهر به مقصد دهستان پری حرکت می کرد و این تنها وسیله نقلیه بود. برای برگشتن هم باید یا کنار جاده صبر می کردیم آن مینی بوس از پری حرکت کند و در مسیر سوار شویم یا با تراکتور به ماهنشان می آمدیم و از آنجا با تاکسی به زنجان می آمدیم. هر دو هفته یک جمعه را تعطیل بودم و بقیه روزها باید در مرکز بهداشتی درمانی روستا می بودم و به روستاهای اطراف که اسمشان در خاطرم نیست سیاری می رفتم.

       یک روز شنبه بود سحر از خانه حرکت کردم. به تهران و ترمینال غرب و سپس زنجان رفتم و ظهر خودم را به زنجان رساندم. مینی بوس آماده ی حرکت بود. هر چه گفتم:" صبر کن تا اذان ظهر گفته شود و بعد از نماز حرکت کن " پیرمرد گوش نکرد و قبل از اذان ظهر به راه افتاد.

      مینی بوس جاده پر پیچ و خم را طی می کرد و یلم یلم پیش می رفت . از دندی و قره بلاغ گذشت و به ماهنشان رسید امیدوار بودم که قبل از غروب به سهند علیا برسد. ولی متاسفانه خورشید داشت به کوهها نزدیک می شد و هنوز نرسیده بودیم. به سهند سفلی که رسید دیگر طاقت نیاوردم. ساکم را برداشتم و پس از پرداختن کرایه پیاده شدم. سریع تیمم کردم و اورکتم را روی زمین پهن کردم و به نماز ایستادم. مینی بوس هم حرکت کرد و رفت.

       نماز که تمام شد پیاده به سمت روستا راه افتادم. زیاد نرفته بودم که یک کمپرسی برایم توقف کرد و مرا به روستای سهند علیا رساند.

چند روز پیش هم این قضیه تکرار شد. ظهر در خانه ی بهداشت ریجن مانده بودم و به امید اینکه نماز را عصر در خانه ی بهداشت علی آباد خواهم خواند نخوانده بودم و از آنجا که هر روز نمازم را اول وقت در درمانگاه می خواندم فراموش کردم که نمازم را بخوانم.

      از خانه ی بهداشت به سمت منزل در حرکت بودم که با دیدن خورشید یکدفعه یاد نماز افتادم. اگر می خواستم صبر کنم نماز را در خانه بخوانم فرصت نبود و نماز قضا می شد لذا کنار جاده توقف کردم با تیمم نماز را کنار جاده خواندم. 

الان ساعت حدود 6 بامداد جمعه است و من در درمانگاه در حالی که از سرما پتو به خود پیچیده ام آپ می کنم.

 

   + mohammad - ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤