ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

بزم طرب انگیزان

باسمه تعالی

این مطالب را از کتاب "بزم طرب انگیزان " نوشته حامد مقدسی انتخاب کرده ام:

مرد به زنش: روزی که من با تو ازدواج کردم هم سن حضرت حوا بودی.

زن: شاید من، هم سن حضرت حوا بودم ولی تو آدم نبودی.

مرد قوزی مرده بود، هر چه کردند اعلامیه اش به دیوار نچسبید.

اولی : به نظر تو اگر جمعه وجود نداشت چی می شد؟

دومی: هیچی ! روزها از زور خستگی می مردند.

اولی : اسمت چیه؟

دومی: علیرضا اکبر نژاد حسن آبادی باغستانی پور ترکستانی

اولی: توی خونه چی صدات می کنن؟

دومی: اوهوی!!

سلطانی از راهی می گذشت سگ گله ای در آن نزدیکی شروع به پارس کرد. چوپان رو به سگ کرد و گفت:

چیه حیوون! مگه شغال دیدی که پارس می کنی؟!

زن: حیف شد قناری مون گم شد، عجیب خوش آواز بود.

مرد: آره، اتفاقا" عجیب خوشمزه هم بود!!

دکتر به مکانیک: به خاطر یه تعمیر جزیی ، پنجاه هزار تومن! من که دکترم یه همچین درآمدی ندارم.

مکانیک: اتفاقا" من هم تا وقتی که دکتر بودم چنین درآمدی نداشتم!

ابلهی سوار هواپیما شده بود. خدمتکار هواپیما از بغل دستی او پرسید: چی میل دارید؟

مرد جواب داد: خیلی متشکرم ، بنده بواسیر دارم، چیزی نمی خورم.

خدمتکار از ابله پرسید : شما چطور؟

ابله جواب داد: خیلی ممنون ، ایشون بواسیر دارن با هم می خوریم!

زن به مادرش: شوهرم به من می گه غلط زیادی نکن!

مادر زن: بیخود می کنه می گه! تو به حرفش گوش نکن و هر غلطی دلت خواست بکن!!

عاقد: بنده وکیلم؟

داماد : خودت بگو هستی یا نه؟

عاقد: والله ، راستش من داشتم رشته حقوق می خوندم که وکیل بشم ولی به خاطر مشکلات زندگی مجبور شدم درسم را نیمه کاره رها کنم.

مادر زن :داماد عزیزم ! دیشب خواب می دیدم تو در قلب من جا گرفته ای.

داماد: از قضا من هم همان موقع خواب می دیدم گرگی می خواهد مرا بخورد.

زنی برای ملاقات شوهرش به زندان رفته بود. از او پرسید:هنوز هم به یاد روزهایی که با هم گذرانده ایم می افتی؟

مرد گفت: خب معلومه و الا هزار بار تا به حال از زندان فرار کرده بودم.

عروس : اینقدر به من گیر نده.

مادر شوهر : چرا؟

عروس: چون خودم ده تا دارم.

 

   + mohammad - ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤