ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

ادامه ترکیب بند

باسمه تعالی

 کردند پس به نیزه سری را که آفتاب

 از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب

شد بر سر سنان چون سر شاه تاجدار

 افکند آسمان به زمین تاج زرنگار

افلاک را ز سیلی غم، شد کبود روی

 آفاق را ز اشک شفق، سرخ شد کنار

از خیمه ها ز آتش بیداد خصم رفت

چون از درون خیمگیان بر فلک شرار

عریان تن حسین و به تاراج داد چرخ

پیراهنی که فاطمه اش رِشت، پود و تار

نگرفت غیر بند گران دست او کسی

آن ناتوان کز آل عبا ماند یادگار

رُخها به خون خضاب، عروسان اهل بیت

گشتند بی جهاز ، به جمّازه ها سوار

آن یک شکسته خار اسیریش ، در جگر

وین یک نشسته گرد یتیمیش بر عذار

 کردند رو به کوفه پس آنگه ز خیمه گاه

 وین خیمه کبود ، شد از آهشان سیاه

چون راهشان به معرکه کربلا فتاد

گردون به فکر سوزش روز جزا فتاد

اجزای چرخ منتظم از یکدگر گسیخت

اعضای خاک متصل از هم جدا فتاد

تابان به نیزه رفت سر سروران ز پیش

جمازه های پردگیان از قفا فتاد

از تندباد حادثه دیدند هر طرف

سروی به سر درآمد و نخلی ز پا فتاد

مانده به هرطرف نگران چشم حسرتی

در جستجوی کشته خود تا کجا فتاد

ناگه نگاه پردگی حجله بتول

بر پاره تن علی مرتضی فتاد

بیخود ، کشید ناله هذا اخی چنان

کز ناله اش بر گنبد گردون صدا فتاد

پس کرد رو به یثرب و از دل کشید آه

نالان به گریه گفت ببین یا محمداه:

این رفته سر به نیزه اعدا، حسین توست

وین مانده بر زمین تن تنها، حسین توست

آین آهوی حرم که تن پاره پاره اش

در خون کشیده دامن صحرا، حسین توست

این پرگشاده مرغ همایون به سوی خلد

کش پر زتیر، رسته بر اعضا ، حسین توست

این سربریده از ستم زال روزگار

کز یاد برده ماتم یحیی، حسین توست

این مهر منکسف که غبار مصیبتش

تاریک کرده چشم مسیحا، حسین توست

این ماه منخسف که برو، ز اشک اهل بیت

گویی گسسته عقد ثریا، حسین توست

این لاله گون عمامه که در خلد بهر او

معجر کبود ساخته زهرا، حسین توست

اندک چو کرد دل تهی از شکوه با رسول

گیسو گشود و دید سوی مرقد بتول:

کای بانوی بهشت، بیا حال ما ببین

ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین

در انتظار وعده محشر چه مانده ای؟

بگذر به ما و شور قیامت به پا ببین

بنگر به حال زار جوانان هاشمی

مردانشان شهید و زنان در عزا ببین

آن گلبنی که از دم روح الامین شکفت

خشک از سموم بادیه ی کربلا ببین

آن سینه ای که مخزن علم رسول بود

از شست کین نشانه تیر جفا ببین

آن گردنی که داشت حمایل ز دست تو

چون بسملش بریده ی تیغ جفا ببین

با این جفا نیند پشیمان ، وفا نگر

با این خطا زنند دم از دین، حیا ببین

لختی چو داد شرح غم دل به مادرش

آورد رو به پیکر پاک برادرش :

کای جان پاک ، بی تو مرا جان به تن دریغ

از تیغ ظلم، کشته تو و زنده من دریغ

عریان چراست این تن بی سر، مگر بُوَد

بر کشتگان آل پیمبر کفن دریغ؟

شیر خدا به خواب خوش و کرده گرگ چرخ

رنگین به خون یوسف من پیرهن دریغ

خشک از سموم حادثه گلزار اهل بیت

خرم ز سبزه دامن ربع و دمن دریغ

آل نبی غریب و به دست ستم اسیر

آل زیاد کامروا در وطن دریغ

کرد آفتاب یثرب و بطحا غروب و تافت

شعری ز شام باز و سهیل از یمن دریغ

غلطان ز تیغ ظلم، سلیمان به خاک و خون

وز خون او حنا به کف اهرمن دریغ

گفتم ز صد یکی به تو حالِ دلِ خراب

تا حشر مانَد بر دل من حسرت جواب

چون بی کسان آل نبی دربدر شدند

در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند

سرهای سروران همه بر نیزه و سنان

در پیش روی اهل حرم جلوه گر شدند

از ناله های پردگیان ، ساکنان شهر

جمع از پی نظاره به هر رهگذر شدند

بی شرم امتی که نترسیده از خدا

بر عترت پیمبر خود پرده در شدند

ز اندیشه نظاره ی بیگانه، پرده پوش

از پاره معجری به سر یکدگر شدند

دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت

هر دم نمک فشان به جفای دگر شدند

خود بانی مخالفت و آل مصطفی

در پیش تیر طعنه ی ایشان سپر شدند

چندی به کوفه داشت فلک ،تلخکامشان

آنگه ز کوفه برد به خواری به شامشان

شد تازه چون مصیبتشان از ورود شام

از شهر شام خاست عیان رستخیز عام

ناکرده فرق آل نبی را ز مشرکان

افتاده اهل شهر در اندیشه های خام

داد این نشان به پردگیی، کاین مرا کنیز

کرد آن طمع به تاجوری، کاین مرا غلام

گفت این به طعنه کاین اسرا را وطن چه شهر؟

گفت آن به خنده سید این قوم را چه نام؟

دادند بر یزید چو عرض سر سران

پرسید ازین میانه حسین علی کدام؟

بردند پیش او سر سالار دهر را

می زد به چوب بر لبش و می کشید جام

گفتا یکی ز محفلیان شرمی ای یزید

می زد همیشه بوسه برین لب، شه انام

کفری چنین و لاف مسلمانی ای یزید؟!!!!

ننگش ز تو یهودی و نصرانی ای یزید

ترسم دمی که پرسش این ماجرا شود

دامان رحمت از کف مردم رها شود

ترسم که در شفاعت امت به روز حشر

خاموش ازین گناه، لب انبیا شود

ترسم کزین جفا نتواند جفاکشی

در معرض شکایت اهل جفا شود

آه از دمی که سرور لب تشنگان حسین

سرگرم شکوه با سر از تن جدا شود

فریاد ازان زمان که ز بیداد کوفیان

هنگام دادخواهی خیرالنسا شود

باشد که را ز داور محشر امید عفو

چون دادخواه، شافع روز جزا شود

مشکل که تر شود لبی از بحر مغفرت

گرنه شفیع، تشنه لب کربلا شود

کی باشد اینکه گرم شود گیر و دار حشر؟

تا داد اهل بیت دهد کردگار حشر

یارب بنای عالم ازین پس خراب باد

افلاک را درنگ و زمین را شتاب باد

تا روز دادخواهی آل نبی شود

از پیش چشم، مرتفع این نه حجاب باد

آلوده شد جهان همه از لوث این گناه

دامان خاک، شسته ز طوفان آب باد

برکام اهل بیت نگشتند یک زمان

در مهد چرخ، چشم کواکب به خواب باد

لب تشنه شد شهید، جگر گوشه ی رسول

هرجا که چشمه ایست ، به عالم سراب باد

از نوک نیزه تافت سر آفتاب دین

در پرده ی کسوف، نهان آفتاب باد

آنکو دلش به حسرت آل نبی نسوخت

مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باد

در موقف حساب، صباحی چو پا نهاد

جایش به سایه ی عَلَم بوتراب باد

کامیدوار نیست به نیروی طاعتی

دارد ز اهل بیت، امید شفاعتی


   + mohammad - ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥