ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

مثال شورای شهر

باسمه تعالی

مثال شورای شهر

دریک خانواده ، پدر ، مادر ، 4 پسر و 4 دختر زندگی می کردند.جواد ، پسر بزرگتر ،معتاد بود. پسر دوم ، حسن ، کارگر بود و تا آخر شب کار می کرد. پسر سوم ، علی دانشجو بود و پسر چهارم ،امیر، کودک بود.

در یک روز سرد زمستانی، صبح علی از خواب بیدار شد و پس از اقامه نماز، در فکر تهیه نان بود. به اطراف نگاهی کرد ، بعضی خواب بودند و بعضی وانمود می کردند که خواب هستند. برای خرید نان به نانوایی سرکوچه رفت. به علت تعطیلی نانوایی مجاور ، صف شلوغی ایجاد شده بود. در انتهای صف ایستاد و منتظر نوبت ماند. کمی که جلوتر رفت نانوا فریاد زد: بیش از 5 نان نمی دهیم تا به همه نان برسد. نزدیک بود که نوبتش شود ولی به علت ازدحام جمعیت ، صف به هم خورد و هر کسی می خواست اول نان بگیرد. با هزار دردسر و دعوا ، توانست فقط یک قرص نان بخرد و نان تمام شد. خسته و کوفته و عصبانی به خانه برگشت . وقتی به خانه رسید دید همه بیدار شده اند و منتظر نان هستند. با دیدن او که فقط یک نان خریده بود همه لب به اعتراض گشودند. مادر گفت: "آخر پسر ! برای 10 نفر یک نان خریده ای ؟!!" پدر گفت: "بی عرضه!" جواد گفت:" اگه من بودم 10 نان که شهل اشت بیشت نان می خریدم. امیر گریه می کرد و نان میخواست. حسن کمی گردنش را به اطراف چرخاند و گفت:" برای جریمه ، خودت نباید نان بخوری" . علی که وضع را چنین دید با خود گفت: " آره ! تقصیر من است . اگه من هم وانمود می کردم که خواب هستم وضعم بهتر بود."

اگر شما جای علی بودید چه کار می کردید؟

   + mohammad - ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥