ناظمی چنین نوشت:


استفاده از مطالب وبلاگ ( بدون دخل و تصرف) با ذکر منبع آزاد است

خاطراتی از افراد کند ذهن

باسمه تعالي

امروز در جمع  دوستان ؛ خاطراتي از افراد كند ذهن مشهور شهر تعريف شد كه شنيدن آنها خالي از لطف نيست:

1-   در مراسم عزاداري در دهه اول محرم ؛ هنگامي كه مردم پس از خاموشي چراغ ها ؛ در حال و هواي عزاداري بودند يك نفر از افراد كند ذهن با صداي بلند فرياد زد: براي سلامتي حضرت ابوالفضل صد تا صلوات !

2-     در مراسم ختم ؛ يكي از اين افراد  زياد بي تابي مي كند. فرد كناري او مي پرسد: شما چه نسبتي با متوفي داريد؟

 جواب مي دهد: احتياج به دستشويي دارم............

3-     در جمعي كه تعدادي از روحانيون و مداحان سرشناس شهر حضور داشتند يكي از اين افراد به آقاي ......... (مداح) مي گويد : برايم دعا كنيد.

 مداح جواب مي دهد: آقاي ...... و ......  هستند از ايشان بخواهيد شما را دعا كنند.

 كند ذهن مي گويد: نه شما بايد دعا كنيد چون پدرم بيمار بود و شما دعا كرديد فردايش مرد.

   + mohammad - ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

حسين آباد

باسمه تعالی

تا قبل از سیل ویرانگری که حدود ۵۰ سال قبل از قمصر و سایر نقاط کوهستانی کاشان به سمت دشتهای  بیدگل سرازیر گشت بیدگل دارای قنات های متعددی بود که مایه اشتغال کشاورزان منطقه بود و با این سیل اکثر این قناتها از بین رفت.

یکی از این قنات ها ،‌قنات حسین آباد بود که سهم بندی شده بود و ۱۵۰۰ سهم آن با سند بین مالکین و اربابان تقسیم شده بود. سهمی که حدود ۱۰۰ هکتار زمین کشاورزی نیز به طور مشاع به آن تعلق داشت . همزمان با واگذاری اراضی کشاورزی بین کشاورزان طی قانون اصلاحات ارضی معدودی از  کشاورزان دارای سند شدند ولی همزمان به علت اشکالات شرعی (؟) اجاره آب را هنوز به ارباب تحویل می دادند.

رفته رفته قنات خشک شد و کشاورزان باقیمانده مجوز کندن چاه گرفتند و با خرج هزینه آب را از دل زمین بیرون آوردند ولی آب فعلی رفته رفته رو به تلخی گذارد و درختان خشک شدند.

حدود ۸ سال قبل با تلاش معتمدین ؛‌زمین کشاورزی که بدون آب شیرین مانده بود طی طرحی به زمین های مسکونی شهر افزوده شد و با توافق بین آنان و شهرداری مقرر گردید شهرکی در آن زمین ها دایر شود.همچنین طی توافقی دیگر ۱۰۰ قطعه زمین برای انبوه سازی و احداث واحدهای ارزان قیمت در اختیار اداره مسکن و شهرسازی قرار گرفت . کار نقشه کشی و میخ کوبی انجام شد ولی به علت مشغله هیئت امنا و عدم همکاری شهرداری و مسکن و شهرسازی هنوز اقدامی جدی صورت نگرفته بود تا اینکه یک نفر وارد صحنه شد و می رود تا کار را با همکاری مردم و کشاورزان به پیش ببرد.

در این بین مشکل جدید صدور سند برای قطعات مسکونی و سندهای قدیمی است که سالها در صندوقچه ها خاک خورده است. اکنون که مانند سریال یک وجب خاک این زمین در حال قیمت گرفتن است سر و کله اربابان و وکلای آنها پیدا می شود . زمین هایی که هر قطعه اش از اربابی است که سالها قبل فوت نموده و وراث حتی خبر ندارند که سند این زمین نزد آنهاست.

حال باید مانند پازل تکه تکه این زمین ها را کنار هم چید و بین اربابان و کشاورزان تقسیم نمود . کاری که صبر ایوب می خواهد و عمر نوح .

   + mohammad - ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

روانکاوی (به مناسبت هفته دفاع مقدس)

باسمه تعالی

امشب سحر که از خواب بیدار شدم در حال دیدن خوابی بودم که در اون چند سگ در اطرافم بود. پس از بیداری مدتی فکر کردم و به خوابهایم دقیق شدم . اکثراْ در سه یا چهار موضوع خلاصه می شوند:

۱- سگ ( نماد دشمن): یک یا دو یا چند سگ در اطراف من ِ تنها .

۲- آب : جوی آب - نهر آب - رودخانه

۳- جا ماندن و جدا شدن از قافله - حرکت اتوبوس و نرسیدن به آن

۴- کشتزار- مزرعه - دشت

وقتی سه مورد اول را کنار گذاشتم به یاد عملیات کربلای پنج و تاریخ ۶/۱۱/۶۵ رسیدم. در آن شب که خیلی برایم تاثیرگذار بود و لحظه لحظه ی خاطره اش تا آخر عمر فراموشم نخواهد شد مرگ را جلوی چشم خود دیدم .

گروهان  ما از خاکریز خودی گذشت و به سوی دشمن راه افتاد. در بین راه از یک نهر آب گذشتیم. دشمن گهگاه تیراندازی می کرد یک تیر به زانوی نفری در جلوی ما ( سه نفر جلوتر) اصابت کرد و دادش هوا رفت. عراقی ها نیز متوجه حضور ما شدند و از سه طرف به سوی ما تیراندازی کردند. یک تیربار در جلو و دو تیربار در دو طرف به سمت ما آتش گشودند. ما زمینگیر شدیم. تیرها خیلی به زمین نزدیک بود. صورت را با فشار به زمین چسباندم. تیری را دیدم که به کلاه آهنی یکی از بچه ها خورد و به سمت آسمان کمانه کرد. عهد کردم که اگر زنده برگشتم بنده ی خوبی باشم. مدتی نگذشته بود که معاون گروهان (باغشیخی) با عجله آمد وگفت چرا اینجایید ؟ سریع خودتون را به بچه ها برسونید! ( چون تیرها در سطح زمین شلیک می شد کسانی که خوابیده بودند احتمال تیر خوردنشان بیشتر بود ولی ما نمی دانستیم)

هوا کاملا تاریک بود و گهگاه منور عراقی ها صحنه را روشن می کرد. در یکی از روشنایی ها نگاه کردم کسی را در جلوی فرد مجروح ندیدم. نمی دانستم چه کنم؟ چند نفر در انتهای ستون جا مانده بودیم. یک نفر در حال بلندشدن بود که تیر به بازویش خورد و از درد به خود پیچید.

حسین در کنارم بود . به او گفتم : نمی دانم از کجا باید رفت تو از جلو برو من دنبالت می آیم.

او سینه خیز رفت و من دنبالش بودم. کمی جلوتر به یک مجروح رسیدیم که در حال بیقراری و با لهجه نجف آبادی آب می خواست و پس از لحظه ای جان داد. وقتی به جلو نگاه کردم حسین رفته بود. دو متر جلوتر باز یک نهر آب. حسین به آب زده بود و رفته بود (و دیگر هم باز نگشت. جنازه او را پس از یکماه و بعد از عملیات کربلای ۸ آوردند)

در کنار نهر بودم که محمود از آب بیرون آمد و گفت : حاج احمد از طریق بی سیم دستور عقب نشینی داده . برگرد!‌ مردد بودم که برگردم یا نه . مصطفی بی سیم چی گروهان نیز از آب بالا آمد و گفت :برمی گردیم.

بعدا فهمیدم که آن شب گروهان مسیر را اشتباه رفته و نتوانسته بود نردبانی که جهت عبور بر روی نهر قرار داده بودند را پیدا کند و از طریق معبر خود را به خاکریز دشمن برساند و بچه ها در میدان مین گرفتار شده بودند. در  آن شب چند دوست نزدیک خود را از دست دادم. یادشان گرامی باد.

   + mohammad - ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦